دیگه نتونستم وجود فرزانه رو در کنار فرید تحمل کنم
اون روز هم که شرکت فرید رفتم خیلی به خودم می گفتم که هیچی نیست چرا بد بین شدی بی خیال شو
اما نتونستم صندلی فرید کنار فرزانه بود 8 ساعت از روز رو در کنار فرزانه مثال پر هیجان کاری خنده و شوخی
و از همه مهمتر می دونستم که فرید دوسش داره شاید این دوست داشتم یه دوست داشتن کارمند باشه اما بازم نمی تونستم که فرید با اون باشه
یه هفته به فرید مهلت دادم بهش هم گفتم که من این بد بینی رو همراه خودم دارم نمی تونم باهاش کنار بیام تنها تو می تونی به من کمک کنی با محبت کردن با اهمیت دادن به من
اما تو طول یه هفته بیشتر محبت که نکرد هیچ محبتش کمتر هم شده بود
حداقل تماس تلفنی که با من داشت اونم دیگه نداشت
تا قبل از این یه هفته لااقل روزی یه بار بعد از اینکه ناهارش رو می خورد زنگ می زد و بخاطر ناهار تشکر می کرد
هر وقت خونه می یومد دریغ از یه دست دادن و یه روبوسی
فقط سرش و تکون می داد که سلام
اما در مورد بهار این طور نبود
منم یه هفته تحمل کردم و فقط محبت کردم و هیچ نخواستم
پنج شنبه صبح وقتی می خواستم از خونه بیرون برم یه سری کار بانکی انجام بدم صدام کرد و گفت که کار بانکی اونم انجام بدم
منم بهش گفتم چرا به منشیت نمی گی مگه قرار نبوده هر کاری انجام بده
گفت آره راست می گی باشه
حتی یه تعارف هم نکر که برسونمت در صورتی که همیشه این کار و می کرد
دیگه نتونستم تحمل کنم
حسابی داد و بی داد کردم گفتم دیگه نمی تونم رفتاراتو تحمل کنم ازت خوسته بودم بهم کمک کنی که وضع بهتر بشه اما نکردی
دیگه یا کارمندت یا من
خودت گفته بودی نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره
خودت گفته بودی که تمام خواسته هات را برآورده می کنم
اینم یه خواسته ی من باید عملیش کنی
گفت غلط کردی
اولین باری بود که این کلمه رو از فرید می شنیدم خیلی بهم ریختم دلم می خواست دنیا رو سرم خراب شه آخه یه کارمند چقدر می تونه با ارزش باشه که آدم به زنش و به خواسته ی زنش ترجیحش بده
بهش پس من باید برم واسه طلاق اقدام کن تو هیچ وقت به من توهین نکرده بودی هیچ وقت خواسته ی منو زیر پا نذاشتی اما با این حرفات دیگه نمی تونه ادامه بدم
من از زندگی تو فقط محبت خواستم فقط احترام خواستم فقط دوست داشتن خواستم اگر وجود نداشته باشن نمی تونم زندگی کنم
حتی بهارم نمی خوام
بزور جلومو گرفت و آورد داخل خونه گفت دیوونه نشو من زندگیم دوست دارم اما فرزانه و اخراج نمی کنم
گفتم یعنی تو این دور و زمونه فقط یه کارمند خوب پیدا می شه اونم فرزانست
خیلی دیوونه شده بودم نمی دونم چی دمه دستم بود که محکم تو سرم کوبیدم
حالم اصلا خوب نبود خیلی بهم ریخته بودم وحشت زده بودم هراسون بودم می خواستم فرار کنم نمی خواستم این روزا رو تو زندگیم ببینم
مطمئئنم خود فرزانه منو چشم زد و این آتیشو تو زندگیم روشن کرد همون روزی که گفت وقتی بهار می گه مامان اصلا باورم نمی شه که شما مامانش باشید که برمی گردید و جوابشو می دید
آره من جوون مونده بودم من سرحال مونده بودم چون هیچ وقت مشکل حادی تو زندگیم نداشتم
چون محبت فرید و داشتم
گفتم یا فرزانه یا من
گفت باشه اما چند روز فرصت بده
گفتم اصلا همین حالا
گفت باشه می رم دفتر ازش می خوام نیاز باهاش حرف می زنم
گفتم نه می خوای چی بهش بگی جلوی من بگو
وقتی داشت با فرزائه صحبت می کرد زدم روی اسپسکر سریع بدون اینکه دستشو جلوی گوشی بگیره به فرزانه فهموند که من اونجا هستم
نمی دونم چرا بازم شک بازم بدبینی
بهر حال فرزانه رو اخراج کرد
بعدشم خیلی باهم حرف زدیم همون روز واسه ناهار کرج دعوت بودیم ازم خواست با اینکه حال خوبی نداشتم اما بریم
منم قبول کردم جمعه بعدا از ظهر که از اونجا بر می گشتیم وقتی فرید تو این چند ساعت حسابی محبت کرده بوده حسابی احساسش کرده بودم تصمیم گرفتم در مورد فرزانه تجدید نظر کنم که فرید هم تو کاراش مشکلی پیش نیاد بهشم گفتم اگر به من محبت می کردی اگر سر رفتار نمی کردی
من وقتی سرکار زنگ می زدم خندون بودی اما می یومدی خونه حال سلام کردن نداشتی می گی خسته بودی درست اما بیشتر اوقات منم خستم اما در مورد تو و بهار کوتاهی نمی کنم بهتون می رسم
اما تو فقط در مورد من خسته ی فقط در مورد من حال نداری اما به بهار محبت می کنی می رسی
همه ی اینا رو که گفتم قبول کرد که اشتباه کرده قبول کرد که نباید خستگی کاراشو خونه بیاره
بهش گفتم 8 ساعت از روز و با فرزانه بگو و بخند و هیجانات کاری و اما دو ساعت از وقتتو با منی اونو با اون رفتار و برخورد
منم نمی پذیرم اما الان که محبت می کنی آروم شدم
بهش گفتم که اگر بخوای به فرزانه زنگ می زنم که برگرده می گم فرید عصبانی بوده می خواسته دفتر و تحویل بده بخاطر بدهی های که خودت هم بی خبر نیستی عصبی بوده اما من راضیش کردم که دفتر و نگه داره شما هم برگرد سر کارت
هرچی با گوشی فرید زنگ زدم جواب نداد
با گوشی خودم چند بار تا عصر بهش زنگ زدم جواب نداد
Sms زدم بازم جواب نداد
امروز صبح هم فرید باهاش تماس گرفته بود بازم جواب نداد
به خانم شرفی منشی دفتر اصلی گفته بود که دیگه نمی خوام کار کنم فقط می یام تسویه کنم کی بیام ؟ فرید هم پیغام داده بود هر وقت که دوست داشتی می تونی بیای
این یعنی چی ؟!
ما با هم سفر رفته بودیم !
فرید چیزی از رفتار من بهش نگفته بود !
چرا موبایل منو جواب نداده !
باز مجهول ، بازم شک این شک کی می خواد دست از سر من برداره نمی دونم
این رفتار یعنی چی ؟ یعنی قهر ؟ آدم با کی قهر می کنه ؟ با کسی که دوستش بوده و ازش انتظار رفتاری و نداشته! حالا با فرید قهره مشکلش با من چیه ؟ ! اون که نمی دونه چه کسی باعث اخراجش شده !
پس چرا به من جواب نمی ده !!!!!!!!!!!!!!!!
دیروز به عاطفه گفتم که اگر زنی نسبت به شوهرش خیلی حساس باشه این یعنی چه مشکل داره یا طبیعیه
عاطفه که روانشناسی خونده بهم گفت یه کمش اشکال نداره اما زیادش بده البته اینو هم بگم حتما از شوهرش چیزی دیده یا شنیده که اینقدر بهش حساس شده
این یعنی چی یعنی من مشکلی ندارم – یعنی حساسیتم الکی نیست – درسته منم چیزی دیدم و شنیدم که به این روز افتادم چرا قبلا اینطور نشده بودم فرید با خیلی از دخترها و همکارا و کارمنداش ارتباط نزدیک داشت اما چرا راجع به اونا حساس نبودم
چرا فقط راجع به فرزانه حساس شدم L